من در اين کلبه که تمامش بوي سبز خون مي
دهد
تنها مانده ام با يک شمع…
شمعي تهي از نور…
شمعي تهي از هيچ…
و
هيچ ، هيچ شده است اکنون در اين کلبه خونين …
هيچ مي وزد و مي نوازد
سرانگشتان بي روح يخ کرده پايم را
مي وزد و بوي کافور مي آيد …
مي
وزد و موسيقي برگ هاي زرد شده ي بهار را به گوش مي رساند
هيچ مي وزد …
سقف
اين کلبه سخت سست و لرزان است
سنگين شده است !
درون اميال هاي الوار
هاي سقف سرخ فرو ريختن موج مي زند
اين کلبه ماندني نيست !
اينگونه
نگاهش نکنيد !
رنگ سبز خون ها سخت آشفته کرده خيال ميخ هاي سياه و
لرزان را
قاب ها مي افتند…
عکس ها هم به خون آغشته شده اند …
رنگ
به رخسار اين عکس ها نمانده
کجايند ؟ کجايند که ببينند اين ميخ هاي
اطميناني که کوبيدند بر فرق سبز الوار ها
براي استواريشان چه مي کنند؟
حال
سخت لرزان شده اند …
کجايند که ببينند ؟
و اينک هيچ معنا خواهد يافت
…
شمع نور مي يابد براي راه نا هموار خويش
انگشتان جان خواهند گرفت…
برگ
هاي زرد بهاري دوباره سبز مي شوند
اگر
اگر
و اگر اين الوار ها
ياد ايام سبزي خود افتند…
ياد استواري خويس …ياد سرسبزي خويش…
نهال
ها چشم دوخته اند به اين الوار ها…
خود را چه مي بينند؟
آيا روزي باز
قطعه قطعه خواهند شد چون آن درختان کهن سال ؟
چشم هاشان خون باران است…
اي
الوار ها ببينيد !
شاعر:آقای بهلول

