تبليغاتX
گاهنامه شعر جمعي از جوانان مشهد

سلام

 

دوستان گرامی و عزیز..شاعران همیشه در صحنه و آنهای پشت صحنهُ کف صحنهُ کلاْ یعنی همه...

آقایون و خانومایی که می تونن بیان و حتما میان اعلام کنن تا یه جلسه تشکیل بدیم..

فقط هر کسی که حتما میتونه بیاد اعلام کنه به دوستان در دسترس هم خبر بدید.

بقول بعضی دوستان باور کنید اینبار سرکاری نیست!!

پیشاپیش و پساپیش از همه هم عذرخواهی می کنیم..

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 15:6 | پنجشنبه بیستم آبان 1389 •

ان شا الله پنجشنبه صبح ساعت 10 تو کتابخونه پارک همدیگه رو میبینیم
!! نوشته شده توسط دل شدگان | 17:0 | پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 •

انجمن شعر

دوستانی که حاضر به شرکت در انجمن شعر هستند اینجا اعلام کنند

انجمن مثل پارسال و با خانم پسیان برگزار خواهد شد به شرطی که تعدادمون به حد نصاب برسه

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 20:5 | پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389 •

عاشقم
بنشسته در راهی خرابم
اسمان ابری ام پر پیچ وتابم
من سرابم
فاقد هر گونه آبم
راحتی رجعت نموده از میان خورد و خوابم
دلخوش یک لحظه طوفان نگاهش
می خرم بر جان پس از ان هم گناهش
گوشه چشمی به راهش
مرهم درد و غم و سوز و گداز گاه گاهش
اسمانها را سپردم
مرهمی درمان دردم
تا کنون پیدا نکردم
سرد سردم
در نبردم
با دلم دیدی چه کردم
دل فراری شد زدستم
رفت سوی یار مستم
درکنار او نشستم
این من هستم
صاحبت
ای خانمان سوز
هان کنون لب را به روی حرفها دوز
درد من درمان ندارد
هجر من پایان ندارد
عاشقی دوران ندارد
این که دارد ان ندارد
درک روی او به دور است از توانم
این زمین ان اسمان من در میانم
با همه سختی راهو جان فشانی
عاشقش بودم از این پس هم بمانم.

شاعر : خانم گلمکانی

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 17:39 | شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 •

کلبه خونین

من در اين کلبه که تمامش بوي سبز خون مي دهد
تنها مانده ام با يک شمع…
شمعي تهي از نور…
شمعي تهي از هيچ…
و هيچ  ، هيچ شده است اکنون در اين کلبه خونين …
هيچ مي وزد و مي نوازد سرانگشتان بي روح يخ کرده پايم را
مي وزد و بوي کافور مي آيد …
مي وزد و موسيقي برگ هاي زرد شده ي بهار را به گوش مي رساند
هيچ مي وزد …
سقف اين کلبه سخت سست و لرزان است
سنگين شده است !
درون اميال هاي الوار هاي  سقف سرخ فرو ريختن موج مي زند
اين کلبه ماندني نيست  !
اينگونه نگاهش نکنيد !
رنگ سبز خون ها سخت آشفته کرده خيال ميخ هاي سياه و لرزان را
قاب ها مي افتند…
عکس ها هم به خون آغشته شده اند …
رنگ به رخسار اين عکس ها نمانده
کجايند ؟ کجايند که ببينند اين ميخ هاي اطميناني که کوبيدند بر فرق سبز الوار ها
براي استواريشان چه مي کنند؟
حال سخت لرزان شده اند …
کجايند که ببينند ؟
و اينک هيچ معنا خواهد يافت …
شمع نور مي يابد براي راه نا هموار خويش
انگشتان جان خواهند گرفت…
برگ هاي زرد بهاري دوباره سبز مي شوند
اگر
اگر
و اگر اين الوار ها ياد ايام سبزي خود افتند…
ياد استواري خويس …ياد سرسبزي خويش…
نهال ها چشم دوخته اند به اين الوار ها…
خود را چه مي بينند؟
آيا روزي باز قطعه قطعه خواهند شد چون آن درختان کهن سال ؟
چشم هاشان خون باران است…
اي الوار ها ببينيد !

شاعر:آقای بهلول

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 15:35 | یکشنبه هجدهم بهمن 1388 •

حسی شبیه عشق


دیــشــب نـماز غـــزل خوانده ام که تا
تا انتهای روز به سخره(قلب)کنده ام که تا

امـروز شـعر عـاشقانه نصیبم شود , ولی
حسی شبیه عشق به روحم دهد ,ولی

حـسـی شبیه عـــشــق نصیبم نمی شود
یک آشنا شریک سرخی سیبم نمی شود

(حسی شبیه عشق) به روح حقیر من؟
کــو آشنــا ؟کـجاست سیب؟قلب ژیر من

....

ایــن روزهــا کـمـی بـا خـودم کـجم
عیب از شما که نیست با دلم لجم

....

در انـتـهای جاده سنگی نشسته ام
این جا بدون تو , در خود شکسته ام

این جا به تار و پود زندگیم آسمان کج است
می بـافم و به خـدا زنـدگیـم آخرین رج است

می بــافم و درون خــودم غـــرق می شوم
دربین نقشها تو رعدی و من برق می شوم

می بافم و گره ی آخـــرم بـرای توست

در جای جای قالی عمر,رد پای توست


شاعر:خانم زهره کارشکی

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 19:49 | چهارشنبه سی ام دی 1388 •

-زندگي قصه تناقض هاست
-حركت پرشتاب ترمزهاست!

-شاعري خواب قافيه ديدن
-وعروض و دگر مجوزهاست!

-شعر روح مقدسي در لفظ
-خارج از قالب "تلفظ" هاست!

-قافيه رهگشاي شعر ولي
-حلقه دار "اهل قمپزها"ست!

-فعلوني فلافلن فعلو
-لفظ بازي شبه حافظ هاست!

-وضع "شعر" و قواعدش امروز
-مدل بارز over dose هاست!

-ما كجا و "سوار اسب سخن" ؟
-يازده ؛ خط سير عاجز هاست!

-ما همه زير "خط فقر" ولي
-شعرمان روي "خط قرمز" هاست!

-ما ز نيش كسي نمي رنجيم
-گرد گل‌ها هميشه وز وز هاست!


شاعر آقاي قابل
!! نوشته شده توسط دل شدگان | 15:2 | چهارشنبه چهارم آذر 1388 •

ديگر بر اين تاريکي لعنت نمي‌فرستم

شمع مي‌شوم ، مي‌سوزم

با نورم نشانشان مي‌دهم

چهره هاي زشتشان را

کمي بيشتر !

آسان مي‌شود در روزمرگي روزها غرق شد

آسان مي‌شود خوابيد

آسان مي‌شود ناليد

سخت است

سختي سخت است

سختي شيرين است

من سخت مي‌شوم

کمي بيشتر !

پس فرياد مي‌زنم

کمي بلندتر

زنده باد هرچه بدي است

زنده باد هرکه عوضي است

من باز هم خوب مي‌مانم

خوب مي‌دانم

که نگاهي منتظر قدم هاي من است

که قدم هايم طلايي مي‌شود ...


شاعر: آقاي مينوئي

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 13:50 | دوشنبه دوم آذر 1388 •

بگو ...

بگو از ما از این دنیا 

بگو زیرا نگو آیا

بگو از واقعیتها 

نگو از خواب و از رویا 

بگو درد دل مجنون 

نه افسانه ست و نه افسون

بگو از چشم لیلی ها

که شد چون کاسه ای پر خون...

فلک غداره می بندد

زمین ارام می خندد

بگو از مهروازشادی

که در این بین می گندد

بگو از حرف و درد ما 

بگو امروز نگو فردا

در این نقش دو چشم ابرو

دهان بگذار قبل از پا


شاعر:خانم گلمکاني

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 8:50 | دوشنبه هجدهم آبان 1388 •

وخط ممتد برقی...

و خط ممتد برقی به خانه می آمد

و بوی تکنولوژی از این زمانه می آمد

دلم که مست بوی درخت و غزل می شد 

صدای تلخ ترقی که در میانه می آمد

چرا درختها خراب....؟دود..؟بوق ماشینها؟

روند رشد جمعیت اینجا بهانه می آمد

کنار هم دیوار به دیوار خانه سازی شد

و بین قلبهای سردمان هزار خانه می آمد

دلم که خوش به نم ریز باران بود

در انتظار می نشست و باز باران که بی ترانه می آمد

نه نور بود و نه نگاه و نه یک غزل حتی

و"درد"یاور همیشگی ام عاشقانه می آمد

در این میان نگهی اگر آشنا می شد

زبخت شوم سوزجدایی زهر کرانه می آمد

چت و نگاه عاشقانه ی یاهو به چشمهامان

نگان ناز سیه چشم ترکی کجا عاشقانه می آمد

تمام آسمان دلم پر ز سیمها شد

که خط ممتد برقی به خانه می آمد


شاعر : خانم کارشکي

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 21:21 | جمعه پانزدهم آبان 1388 •


تقديم به خالقان "بوف كور" و "سال بلوا"

تو در عكس نيستي
.................و نيلوفركبودت را
- پيش از آنكه چشمه بخشكد –
.................آب برد،
پيش از آنكه سرو
......پيش پاي موريانه‌ها
..............كمر خم كند.
***
تو در عكس نيستي
و هيچ چيز نيست
........جز صداي تيز خنده‌هاي ضجه‌وار
......................در راهروهاي مغزمان
***
.....دو رديف دندان زرد

.....روياهايمان را مـي جـونـد .

شاعر:آقاي قابل

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 21:32 | جمعه هشتم آبان 1388 •

خيال کن که غزالم !

شبیه مرغک زاری کز آشیانه بیفتد

 جدا زدامن مادر، به دام دانه بیفتد

 ز نازکی ز ندامت، ز بیم صبح قیامت

 بدان نشان که شنیدی،سری به شانه بیفتد

 به کارآنکه برون ازبهشت گشته عجب نیست

 که در جهنم غربت، به یاد خانه بیفتد

 نشان گرفته دلم را، کمان ابروی ماهی

 خدای را که مبادا، دل از نشانه بیفتد

 دلم به کشتی کربت،به طوف لجه غربت

 چو از کرانه ی تربت، به بیکرانه بیفتد

شوم چوابربهاران،زجوش اشک چو باران

 که دانه دانه برآید، که دانه دانه بیفتد

 جهان دل است وتو جانی،نه بلکه جان جهانی

 همه سکندر و دارا، کزین فسانه بیفتد

 خیال کن که غزالم، بیا و ضامن من شو

  بیا که آتش صیاد، از زبانه بیفتد

 الا غریب خراسان، رضا مشو که بمیرد

 اگر که مرغک زاری از آشیانه بیفتد

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 9:55 | جمعه هشتم آبان 1388 •

بوی اسپند در خانه پیچیده است ...

دلم برایش می سوزد

به چه جرمی به آتشش می اندازند

به خاطر کدامین کار ناکرده کباب می شود

چرا بسوزد تا آلودگی ها پاک گردد

چرا آلودگی ها به صورتی دیگر نابود نشود

یا اینکه چرا باید محیط آغشته به آلودگی باشد

چرا چرا چرا ؟؟؟

دیگر سرما نمی خورم.


شاعر :خانم گلمکاني

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 15:27 | سه شنبه پنجم آبان 1388 •

...

عرض سلام و خسته نباشيد به ياران و همسنگران گرام...

قسمت بر اين بود که زير اين گنبد دوّار ، خداوند متعال احمقي بر ما نازل نمايد..

که با بي شرمي هر چه تمام تر بجاي اينجانب آرش ح کامنت ها مي گذارد و

پارازيت ها مي فرمايد..که چه ؟! بر فرض محال خاطر دوستان و بنده را مشوش نمايد..

نامبرده ي شير ناپاک خورده از هيچ کاري دريغ نکرد ...

اشعار ما را بي اجازه حک نمود ،وبلاگ دروغين دست و پا نمود،

بي رخصت ما نظر و کامنت ميگذارد !

چه بگويم ..؟! گاهي در تاريخ به اينگونه ها بر مي خوريم که از الاغ بهلول خرترند

از ملا نصرالدين احمق تر ؛   از شياطين؛  نجس دودمان تر ..

منجّز مي نمايم و صريح ؛

خوب بدان که بيدي به اين بزرگي با نسيم نمي لرزد ،

تف به گورت تو که ذاتت اينچنين بي ذات است ،

من بعد اين واقعه ، دوستان گرام توجه کنند که هر گونه اظهار نظر در قسمت کامنت ها

از سوي بنده واقعي نبوده و بنده اگر چيزي هم بنويسم داخل وبلاگ قرار خواهم داد ...

و تو اي گستاخ ،

مي دانم کيستي ... ارزش سوزاندن کالري ندارد ، نرم کردن تو !

و اينکه ...

آيا پدر و مادرت اصلاً  نسبتي با هم  دارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 20:37 | جمعه یکم آبان 1388 •

تو را من چشم در راهم...نه شب هنگام...تو را هر روز و هر شب چشم در راهم...

من نه چون نيمام...من طاقت به قلبم نيست...

من تو را تا هست و خواهد بود دنيا...

دوست مي دارم.....

اين نه دلتنگي ست...اين همان شوق وصال است...

من نبخشيدم به چشمم خواب...

پلك را بر هم نذارم...

تا بيايي...........چشم من بر راه باز است...

چشم و ره را من بدون تو به هيچ عنوان نمي خواهم...

سالهاي سال دوري...انتظار از جمعه تا آن جمعه ي ديگر......

چشم من نورش به تحليل است...

ليك...من براي ديدنت هر جمعه با اشكم بر آن مرهم گذارم

عاقبت من را ببخشا اي مخاطب...بس كه(من)( من) كردم

من خودم مي دانم..."من ز شيطان است"


شاعر:آقاي حسن آبادي
!! نوشته شده توسط دل شدگان | 8:36 | پنجشنبه سی ام مهر 1388 •

کاذبانه

یک غزل سروده ام که عاشقانه نیست

مـن غـزل سـرودم ایـن تـــرانـه نـیـسـت ...

بر خلاف آن بهانه های عاشقانه ی قدیم

ایـن نـوشـتـه یـا سـروده ام بـهـانه نیست ...

این بهانه نیست : "چشمهای تو ستمگر است"

"عاشق دل توام غزاله" اینکه عـاشقانه نیست ...

نه نخند نازنین من نگو که کـذب گفته ام

این ترانه عین واقع است . کاذبانه نیست ...

نازنین دل تو همچو سنگ خاره است

انـتـظـار دیـگـری از ایـن زمـانـه نیست ...

خواستم که شعر من چو سنگ باشد همچو قلب تو

وه چه فکر باطلی ! شعرهای من جز عاشقانه نیست ...


شاعر:خانم کارشکي

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 23:0 | دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 •

......

مطالب تایید شده رو می دم به خانم بشر دوست..
خانم غفاربان تحویل بگیرن و تایید کنن ...
برسونن به استاد مینویی
و
شعرا هم که دست آقای مینویی هستش...
دیگه یه دلیل ضیق وقت برای صفحه آرایی هر طور که مسئول چاپخونه و آقای مینویی
صلاح می دونن عمل کنن....
.....................................................................
حسن آبادی: کارمو انجام دادم
سعادت فر: خوب انجام ندادی
مینویی: تبارک الله ..
بهلول: انجام داد
مظاهری : هر کاری گفتی، نکردی و هر کاری هم کردی، نگفتی
قابل: بسیار ممنون بابت داستانتون..
جباری: اصلاً شما در قید حیاتی؟!یا تو باغ نیستی؟!!
ولی تحمیدیه ی زیبایی ارائه دادی
شوقی: رفته زیر تریلی 18 چرخ ..
.........................................................
خ غفاریان : ممنون
خ کارشکی : عالی بود
خ گلمکانی : بسیار ممنون
خ پور حکاک: چه خبر؟! تشریف بیاربد خوشحال می شیم
خ آزموده: ممنون ولی جدول ادبی دست ما رو نگرفت ...

خ شیرازی و نادی : خوب بود
بقایای دوستان هم مفقودالاثر که نمیشه گفت ولی خبری نیست ازشون
............................................................................................
مطالب امروز تحویل داده شد به خ بشر دوست تا اطلا ثانوی مدیر مسوول محترم دست نگه دارید تا اعلام کنیم از کی تحویل بگیرید

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 7:20 | سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 •

درخت

سرد و غمگین است تکیده درخت کوچه

شاخسارش آویز گوشهایش

نور آفتاب تن رنجورش را نمایان می سازد

آشیان پرنده اش سالهاست که خاک می خورد

باران از یاد برده اش

باد بی رحمانه بر تن نحیفش شلاق می زند

قصد فرار دارد اما پایش مانده در گل

تلاشش بی ثمر است

خون قلبش از میان شیارهای قلب کنده کاری شده بر روی تنه اش بیرون ریخته

حالا قلبش سفید سفید است

بی گناه درخت کوچه که سفیدی دل را به چه بهای گزافی به دست آورده است.

نوشته‌ي:خانم گلمکاني
!! نوشته شده توسط دل شدگان | 11:5 | یکشنبه نوزدهم مهر 1388 •

روزهای تلخ من

روی کاغذ سپید 

شب که می کشم

رنگهای آن سیاه و تار و تیره است

عـصـرهـا

رنگ آسمان کاغذم

سرخ چـرک

یا سیاه ابرهای تیره است

ظـهـرهـا 

در میان کاغذم

بر لبان تشنه ای که چاک چاک تشنگیست

خـورشـیـد

زرد و سوزناک خیره است

روی کاغذ سپید من

صبحهای زود 

از پرنده خالی است

تا صدای گرم و دلپزیرشان

جای رنگ های تیره رنگهای زشت

رنگهای قرمز و سپید و سبز پر کند

رنـگـهـای زنـدگـی


شاعر:خام کارشکي

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 18:30 | شنبه هجدهم مهر 1388 •

باران

چترت را ببند

از باران نترس

باران گريه ابر نيست

خواهش بيابان است

معشوقه ي پنجره ، مادر گل هاست

باران مثل عطر فرانسوي ريه هايم را شيرين مي کند

شعر است باران

کودکان مي فهمند که چه شعري است

باران رمز خداست با دل کبوتر

باران غم نيست

رعد و برق قهقه ابر است

باران سرما نيست

باران مثل چاي داغ گرم مي کند دلت را

اگر بداني اينها را

چترت را مي بندي

زير باران مي فرستي

پرستوي دلت را عريان !

 

شاعر:آقای مینوئی

دوستان خواهش میکنم وبلاگ رو جدی بگیرین و شعرهاتون رو بزارین

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 10:50 | شنبه هجدهم مهر 1388 •

....

آثاری که برای این شماره در نظر گرفته شد..
آقای مینویی(شاعر) (رویا) (نامه ی من به خدا)  (بادکنک)  (خون!!!)
................................................
 خانم گلمکانی( بدو گفت و بدو گفت و بدو گفت ؛به لحاظ وزن و  آهنگ اگر اصلاح کنید بهتره)(زیر خط فقر)(دل نوشته)
................................................
آقای قابل (روبرویم نشسته بود)  (دوبیتی)  (حکایت)
................................................
خانم آزموده (در نگاه تو سکوتی سرد خفت ...)(آدم برفی)
..............................................
خانم کارشکی(ای فارغ یا فارق!!از عاشقان در بند؛ قسمت: با سوز بخواند این نوا را با سایر ابیات متفاوته.اصلاح کنید...اگر مایلید)(دوبیتی) و یکی دیگه که الان حضور ذهن ندارم)
.............................................
شعر ریاضی خانم اکرامی
............................................
و مطالبی که قبلاً دوستان زحمتشو کشیدند
...............................................................

توجه :
چاپ پیگیری می شه فقط روند کار کمی کند و طولانیست
........................
دوستانی هم که اثری ارائه ندادند , حتماً دوست نداشتند...
پس شکایاتشون قابل استماع نیست..

بدرود

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 21:43 | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 •

خون

دستم بو ، دهانم مزه مي دهد ...

کشته ام کسي را ؟

پدرت را من کشتم آقاي عزيز ؟

خواهرت را من کشتم خانم محترم ؟

آن مادر چرا گريه مي کند ؟

من کشتم پسرش را ؟

دستم به خون کـــــي آلوده است ؟

چرا دستم بو دهانم مزه مي دهد ؟

نکند دروغـي که آنروز گفتم

يا فحشي که آن شب دادم

راستش

ديروز مسخره کردم کسي را

نکند اين ها علت مرگ کسي باشد

کاش مي دانستم

کاش مي دانستم

چه کسي کشته اين همه آدم دل مرده را 

آقاي عزيز

خانم محترم

شما کسي را نکشته ايي ؟

شما دستت بو ، دهانت مزه ي خون نمي دهد ؟

شاعر:آقاي مينويي

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 17:1 | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 •

؟ ؟ ؟

سلام

دوستان گرامی ...

تا تکلیف جلسات مشخص نشه من هیچ اقدامی واسه چاپ نخواهم کرد..

اگر عجله دارید که اشعار زیباتونو حک بر دفتر دلشدگان بیابید، بشتابید

یکیو مامور کنید تا بیاد و مطالبو از من بگیره..

 

موفق باشید ...

تمام دوستان هم دستشون بیش از اندازه درد نکنه که اینجوری هوادار وبلاگن ...

واقعاً ممنون..

حسن آبادي

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 19:20 | سه شنبه چهاردهم مهر 1388 •

حکایت

بـعدي شيرازي (عليهش رحمه) در خلستان اينگونه آورده كه:

در معبري الاغي باربرپشت همچو خر در گل گير بكردي و هرچه بيشتر زور زدي كمتر رهايي يافتي و

صاحب‌الاغ هم هواركشان زبان بسته را متهم به تظاهر نمودي و پياپي شلاقش زنندي آنچنانكه عرعر ب

يچاره گوش فلك را كر بكردي.

صاحبدلي حكيم ازآن نزديكي ميگذشت و چون اين صحنه بديد دانست كه اگر به راه خود گذارد و رود زود

باشد كه از فرط فضولي بميرد پس پيش آمدندي و لب به پند و اندرز و نصيحت بگشودي ولي هنوز

جمله‌اي درنكردي كه مرد صاحب‌الاغ كه از شدت خشم و عدت غيظ منطق و پنطق و پند و مند نفهميدي

فرياد بزد: به تو چه مردكهء....و در طرفه العيني نعره ها كشيدندي آنچنانكه الاغ از رو ببردي و يكايك اقوام و

خويشان و نزديكان و آشنايان و وابستگان و بازماندگان حكيم صاحبدل را جلوي چشمش رديف كردندي و

بسيار محبتها نثارشان نمودندي و كسي را هم از قلم نينداختندندي.

حكيم كه كار را بدينگونه بدبد زبان در كام فروبگرفت و لب بگزيد و در دلش ارواح آيندگاني كه حديث ضايع

شدنش را نقل كنندي و بخوانندي و در بلاگ خود نهندي و به ريش صاحبدلي چون او بخنندي نوازشها

نمود و سپس به تعجيل از معركه برگيختندندنگي.(در بعضي نسخ بگريزانختنگندي).

بيت مربوط:

چون بچه آدم به رهت رو، مگر بيكاري؟

عرض خود مي‌بري و زحمت ما مي‌داري.

بيت مجعول:

اگر ديدي كه نابينا و چاه است ،

بگذار تا بيافتد و بيند سزاي خويش.

والخلاص!

نوشته ی: آقای قابل

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 23:14 | دوشنبه سیزدهم مهر 1388 •

دل نوشته

چشمهایم باز باز باز باز است

درخت می بینم

دورتر می روم

غافل از قناری نشسته بر شاخه

چشمهایم باز باز باز است

ساحل می بینم

دروتر می روم

غافل از صدای خرد شدن صدفی در زیر پایم

چشمهایم باز باز است

کبوتر می بینم

دورتر می روم

غافل از زخم هایی که بر بال اوست

چشمهایم باز است

همه چیز را می بینم

دورتر می روم

غافل از اینکه عمریست که چشمهایم بسته است.


نوشته‌ي: خانم گلمکاني

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 22:12 | یکشنبه دوازدهم مهر 1388 •

امروز روز جنگ و فغان و شهامت است

و قدس مثل ایــران غرق خیـانـت است ...

آن جـا فـقـط گـلـولـه سـهـم مـبـارز اسـت

کهریزک و اوین و الف.شین؟؟؟!!!... حماقت است

آن جا میان طرح مثلث شهادت است

ایــران هـنـوز مـنگ املای عزت است ...

این جا که جان مردم .. خاشاک و بی قدر

تـنـهـا غـم بـزرگـش حـفـظ مساحت است ...

مـادر مـیـان مـعـرکـه فـریـــاد مـی زنـد ...

آری! ببین که اوج اسلام و رافت است

اسـلــام نـاب و خـون حـسـیـن و غـم عـلـی ...

... این جا جهان ما شله و چای و شربت است!!

فــریــاد اعــتـراض مــردم بـه آسـمـان ..

ایران هنوز گیر ترک و عرب سَت است

آن جـا "غـریـبـگـان" پـی قـتلند و غارتند...

"همشهری عزیزم"! باتوم خفت است!

گفتم جهان به خاک وطن پشت کرده است...

گـفـتـا بسیج مــایـه تـثـبـیـت بـرکـت اسـت!!!

این جا به حرف من و شما گوش می کنند 

ایــــران پــاک عــرصـه اوج صــداقـت اسـت


شاعر:خانم غفاريان

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 16:3 | یکشنبه دوازدهم مهر 1388 •

نزاع پوچ

بهار سبز 

مرگ سبز

درد بی امان و زجر و هوی و های سرخ و سبز

انتظار برگ های زردمان چه است؟

انتظار یک بهار خوب .....

وقت مرگ ریشه ها به دستهای سبز 

یا گلوله ی فشنگ ها 

در میان قـلبهای 

ز سربهای سبز

انتظار قلبهای سردمان چه است؟

نوظهور چشمهای سرخ...

فکر یـک جـهان خوب 

زیر بال قمریان سرخ؟

ااَه دلم گرفت از این سراب پوچ

اَه دلم گرفت از این نزاعهای پوچ

از نزاع سرخ و سبز

از تمام روزنامه های پوچ

آرزوی قلب خسته ام

کلبه ای میـان دشتها

در میان دشـتـهای باز

فکر باز 

اشتهای باز

با شکارهای خوب و آبهای سرد

شعرهای گرم

عشق های داغ

روح هـای زنـده

خنده های شاد


شاعر:خانم کارشکي

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 15:48 | شنبه یازدهم مهر 1388 •

دو بيتي ها

شـب و روز انتظـاره كار عاشق

هميشه چش براه ياره عاشق

نگو "تا كي؟" نگو "هرگز" نگو"كاش"

كه از قـيـد زمـان بيزاره عاشق

شاعر:آقاي قابل


كاش ميشد فاصله ها رو كم كنيم،

واسه يـك لـحـظه نيگا به هم كنيم،

كاش ميشد فرصت با هـم بودنو،

صرف جمله "دوست دارم" كنيم.

شاعر:آقاي قابل


از قول من به او بگو دوست دارمت

در چشم من الهه ای به خدا می پرستمت

از قول من به او بـگـو رفته ای و من 

در هر دعا که می کنم به خدا می سپارمت


شاعر خانم کارشکي

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 15:45 | شنبه یازدهم مهر 1388 •

همه رنگ، همه ننگ، همه درگیر یک جنگ

همه شاه،همه آه،همه جمع اند در این راه

ولیکن راه ، کـوتـاه

همه آشفته حالند 

همه بشکسته بالند 

همه غـم می نـگارند 

همه شوقی ندارند

بده دست،نبر هست،مکن مست

دلت بی حس و حالست

دلت رو به زوالست

روم از بـهـر این داد

برس یا رب به فریاد

ببر زین پس تو ای باد 

همه مردان ناراد

بمان باقی توای ساقی مزن بر قلب من داغی

مکش آهی مشو راهی تمسک جو به درگاهی

ز تیر ناجوانمردان

سرا پا باش مشو نالان

مشو گریان مشو غران

تـمـامـی را بـخر بر جان

ببر دستت به سوی یار 

به سوی یار بامقدار

بده دل را به دست او 

زبان بـگشا حقیقت گو


شاعر:خانم گلمکاني

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 17:29 | پنجشنبه نهم مهر 1388 •

وقتي برلبهايت شعر جاري مي شود..

وقتي كلمات را همچون نفس مي كشي و زيبا ترين تعابير را بازدم مي كني..

زيبا ترين لبها و زيباترين فركانس صوتي را حس مي كنم،

وقتي بر لبهايت لغو نقش مي بندد، تلخي حضورت را با شيريني شعرهايت

تحمل مي كنم..

نمي داني عشق از منظر من چيست!

عشق، يعني شب ها بالش كوچكم نباشد نمي توانم خواب را حس كنم

اگر اطلسي گلدان خشك شود، مي ميرم

اگر شعر نباشد ، حس انفجار مغز مرا در بر مي گيرد

اگر..

كاش اول مي گفتم اگر خدا نبود   

                                                                             آرش

!! نوشته شده توسط دل شدگان | 22:0 | چهارشنبه هشتم مهر 1388 •

RSS